تو شرایط بدی مجبور شدم با مجمد علی واسه همیشه خداحافظی کنم.
یهو و یکدفعه.
امیدوارم منو ببخشه.
تموم شد همه چی و من و محمد علی به هم نرسیدیم.
خدا کنه تنها نمونه.
محمد علی همیشه دوستت دارم.
واسه همیشه خدانگهدار.
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 0:1 توسط آناهیتا
|
سلام سلام سلام
خوبی؟







هوس کردم بوست کنم.
مشکلیه؟
اینا تقدیم تو
فقط مواظب باش لب و لوپت قرمز نشه
آخه من با رژ لب بوست میکنم همیشه
اونم یه رژ لب قرمزه قرمز
خوب چه خبرا؟
چه احوالا؟
من که امروز پاشدم رفتم آزمایش خون دادم و اومدم.
وای دلم کباب شد تو آزمایشگاه
آخه از یه بچه ی ۶-۵ روزه خون گرفتن
بچه ام تا تونست گریه کرد و اشک ریخت
کلی دلم براش سوخت
آخی.
الهی.
دل نازک شدم وحشتناک
خوب توام که تا ساعت ۲ بیرون بودی عزیزم.
بعدم که از ساعت ۵/۲ ظهر تا ساعت ۶ عصر اس ام اسی با هم بودیم و گفتیم و خندیدم

بعدم که رفتیم هرکدوم یه سری کارامون رو انجام دادیم.
امشبم که فروزان جون و مامان و باباش مهمونتونه
خوش بگذره.
اولا دوستش داشتم این دختر عموت رو اما حالا اصلا نمیخوام اسمشو بشنوم چه برسه به اینکه دوستش داشته باشم

شایدم بهش حسودیم میشه
میدونی چرا؟
آخه هر وقت اراده کنه میتونه ببینتت



خوب بیخیال این بچه ارو.
خوب
خوب
خوب
خوب
خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر
من فردا نذری دارم
یادته که؟!؟!؟!
هر سال روز اربعین حسینی من شله زرد نذری میپزم

سال سومی هست که نذری میپزم.
اونم چی شله زرد

تا حالا که تو قسمتت نبوده بخوری ولی ایشالله بشه.
غصه نخور
۲ سال پیش تو خوابگاه درست میکردیم و با بچه هاااااااااااااااااااااااااااااااا
آآآآآآآآآآآآآآآآآآ یادش بخیر
چقدر خوش میگذشت.
خوب زیاد یاد اون دوران نمیکنم چون دلم میگیره
خوب بهت گفتم تا فروزانینا اونجان به من اس ام اس نده
بعد رفتنه عمو و زن عمو و فروزان که تقریبا نزدیکای ساعت ۱۲ میشه منتظر اس ام است هستم گلم.
خوب من برم دیگه.
مواظب خودت خیلی خیلی خیلی باش.
کسی که همیشه بهت فکر میکنه و دوستت دارم منم

بوس بوس

خوبی؟
هوس کردم بوست کنم.
مشکلیه؟
اینا تقدیم تو
فقط مواظب باش لب و لوپت قرمز نشه
آخه من با رژ لب بوست میکنم همیشه
اونم یه رژ لب قرمزه قرمز
خوب چه خبرا؟
چه احوالا؟
من که امروز پاشدم رفتم آزمایش خون دادم و اومدم.
وای دلم کباب شد تو آزمایشگاه
آخه از یه بچه ی ۶-۵ روزه خون گرفتن
بچه ام تا تونست گریه کرد و اشک ریخت
کلی دلم براش سوخت
آخی.
الهی.
دل نازک شدم وحشتناک
خوب توام که تا ساعت ۲ بیرون بودی عزیزم.
بعدم که از ساعت ۵/۲ ظهر تا ساعت ۶ عصر اس ام اسی با هم بودیم و گفتیم و خندیدم
بعدم که رفتیم هرکدوم یه سری کارامون رو انجام دادیم.
امشبم که فروزان جون و مامان و باباش مهمونتونه
خوش بگذره.
اولا دوستش داشتم این دختر عموت رو اما حالا اصلا نمیخوام اسمشو بشنوم چه برسه به اینکه دوستش داشته باشم
شایدم بهش حسودیم میشه
میدونی چرا؟
آخه هر وقت اراده کنه میتونه ببینتت
خوب بیخیال این بچه ارو.
خوب
خوب
خوب
خوب
خبر خبر خبر خبر خبر خبر خبر
من فردا نذری دارم
یادته که؟!؟!؟!
هر سال روز اربعین حسینی من شله زرد نذری میپزم
سال سومی هست که نذری میپزم.
اونم چی شله زرد
تا حالا که تو قسمتت نبوده بخوری ولی ایشالله بشه.
غصه نخور
۲ سال پیش تو خوابگاه درست میکردیم و با بچه هاااااااااااااااااااااااااااااااا
آآآآآآآآآآآآآآآآآآ یادش بخیر
چقدر خوش میگذشت.
خوب زیاد یاد اون دوران نمیکنم چون دلم میگیره
خوب بهت گفتم تا فروزانینا اونجان به من اس ام اس نده
بعد رفتنه عمو و زن عمو و فروزان که تقریبا نزدیکای ساعت ۱۲ میشه منتظر اس ام است هستم گلم.
خوب من برم دیگه.
مواظب خودت خیلی خیلی خیلی باش.
کسی که همیشه بهت فکر میکنه و دوستت دارم منم
بوس بوس
+
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 23:14 توسط آناهیتا
|
سلامممممممممممممممممممممممممممممم
چطور مطوری؟
خوففففففففففففففففففی؟
تو که از ولنتاین متنفری واسه همین بهت تبریک نمیگم.
فقط خواستم بهت یادآوری کنم که امروز ولنتاینه

نه انتظاره کادو دارم نه تبریک.
البته از جانب تو
وگرنه بقیه شده یه اس ام اس میدن و تبریک میگن بهم
البته سوی تفاهم نشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
همشون دخترن که تبریک میگن بهم
عشق همه هستم دیگه
چه کنیم محبوبییتو هزار دردسر
خوش به حاله اونایی که امروز از طرف عشقشون حداقل یه تبریکی شده میشنون.
یا اس ام اس از طرفش دریافت میکنن
من که . . .
من که نه جرات تبریک دارم نه تبریکی از طرف تو میشنوم یا نه اس ام اسی میبینم راجب امروز
دیکه کادو و هدیه رد و بدل کردنم پیشکش
ا ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه اینجا ADSL قطع شده با کارت میام اینم که سرعتش افتضاهه و نمیشه مطلب نوشت اینجا.
الان یه ۲-۱ روزه که اینجوریه و کلی اعصابم خورد میشه وقتی میام نت
دیگه ببخش اگه دیر به دیر میام اینجا.
خبر خاصی هم نیست همه چی امن و امانه عزیزکم

هیچ اتفاقی هم نیوفتاده.
خدا کنه از این به بعد هم اتفاق بدی نیوفته و همش خوب باشه
الهی آمین
مواظب خودت باش.
چطور مطوری؟
خوففففففففففففففففففی؟
تو که از ولنتاین متنفری واسه همین بهت تبریک نمیگم.
فقط خواستم بهت یادآوری کنم که امروز ولنتاینه
نه انتظاره کادو دارم نه تبریک.
البته از جانب تو
وگرنه بقیه شده یه اس ام اس میدن و تبریک میگن بهم
البته سوی تفاهم نشه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
همشون دخترن که تبریک میگن بهم
عشق همه هستم دیگه
چه کنیم محبوبییتو هزار دردسر
خوش به حاله اونایی که امروز از طرف عشقشون حداقل یه تبریکی شده میشنون.
یا اس ام اس از طرفش دریافت میکنن
من که . . .
من که نه جرات تبریک دارم نه تبریکی از طرف تو میشنوم یا نه اس ام اسی میبینم راجب امروز
دیکه کادو و هدیه رد و بدل کردنم پیشکش
ا ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه اینجا ADSL قطع شده با کارت میام اینم که سرعتش افتضاهه و نمیشه مطلب نوشت اینجا.
الان یه ۲-۱ روزه که اینجوریه و کلی اعصابم خورد میشه وقتی میام نت
دیگه ببخش اگه دیر به دیر میام اینجا.
خبر خاصی هم نیست همه چی امن و امانه عزیزکم
هیچ اتفاقی هم نیوفتاده.
خدا کنه از این به بعد هم اتفاق بدی نیوفته و همش خوب باشه
الهی آمین
مواظب خودت باش.
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 17:24 توسط آناهیتا
|
اصلا باورم نمیشه
نمیتونم باور کنم
نمیتونم هضمش کنم
نمیتونم قبول کنم که بابا بزرگم دیگه پیشمون نیست
نمیتونم درک کنم دیگه وقتی میریم خونش نیستش که واسمون شعر بخونه
نیستش که هی صدامون بکنه
نیستش که باهامون بگه و بخنده
خیلی سخته
دیگه کی موقع تحویل سال نو میاد قرآن رو باز میکنه جلومونو پولای نورو نشونمون میده و میگه هرچقدر دوست دارین به عنوان عیدی بردارین!؟!؟!؟!


بابا بزرگی که ما دو هفته قبل از فوتش رفتیم بهش سر زدیم و ۵-۴ روز پیشش بودیم و هیچیش نبود حالا دیگه بینمون نیست
هیچ کس فکر نمیکرد دفعه ی آخریه که میبینتش
خیلی یهویی از پیشمون رفت.
یه دفعه تنهامون گذاشت
سر جمع یه هفته بیشتر طول نکشید.
یهو حالش بد میشه و سکته قلبی میکنه و قندش میوفته پایین و . . .
یه هفته ای هم که تو کما بوده فقط قلبش میزنه ولی هیچی احساس نمیکنه.
دیگه نمیتونه طاقت بیاره و اون قلبم دیگه نمیزنه و تموم میکنه

چهارشنبه ۲ بهمن ساعت ۲ ظهر میره تو کما و دقیقا هفت روز بعدش همون ساعت یعنی چهارشنبه ۹ بهمن ساعت ۲ ظهر هم فوت میکنه

میگن خدا خیلی دوستش داشته.
چون زمین گیرش نکرده و راحتش کرده.
نه گذاشته خودش زجر بکشه نه بچه هاشو اطرافیانش.
از یه طرفم اول ماه صفر فوت کرده و مراسمشم افتاد شبه جمعه.
خدایی خدا دوستش داشته.
واقعا اینجوری مردن نعمته
خیلی مرد خوبی بود خیلی.
اینو من که نوه شم نمیگم همه میگن.
از هیچ کمکی واسه مردم دریغ نکرد و تا اونجایی که در توانش بود کار مردم رو راه مینداخت.
تا حالا هم پشت سر هیچ کس حرف نزده بود یا بهتر بگم من نشنیدم که بشینه و بده کسی رو بگه.
اصلا اهل غیبت کردن نبود و خیلی کم حرف بود
بابا بزرگم دبیر بود و البته خیلی وقت بود که بازنشست شده بود و توی این مدت و مراسمش خیلی از شاگرداش پیدا شدن و متاسف شدن از فوتش
خدا رحمتش کنه
واقعا جاش تو خونه خالیه.
با این که کم حرف بود و اکثرا پای تلویزیون بود و برنامه های مورد علاقشو میدید اما بزرگ خونه بود و یه جورایی چجوری بگم اعتماد به نفس یا یه ابهتی به خونه میداد
یادش گرامی عاشق برنامه ی آقای مشیری که از شبکه ی پارس پخش میشد بود.
همیشه میدید این برنامرو.
وای خدا من دفعه ی اولم بود که مراسم تشییع جنازرو از اول میدیدم و از نزدیک.
قشنگ دیدم گذاشتنش روی زمین و صورتشو باز کردن تا بچه هاش واسه آخرین بار صورتشو ببینن و بعدم بستنو خوابوندنش توی قبرو یه سری دعا واسش خوندن و سنگ روش گذاشتن و بعدم خاک ریختن روش

تازه همونجوری که داشتن میخوابوندش توی قبر یه آن از دستشون ول شد و یکمی پرت شد.
خیلی ترسیدم با اینکه میدونستم مرده و دیگه هیچی احساس نمیکنه ولی یه جورایی ته دلم احساس کردم یه آن دردش اومد
از اون موقع تا حالا تا چشمم به عکسش میوفته یاده اون لحظه میوفتم که کفن شده پرت شد و ته دلم یه جوری میشه

یادش بخیر داییامو خالمو مامانمو مامان بزرگم چه حالی داشتن.
همه از پیر و جوون و بچه و زن و مرد گریه میکردن
چه روزایی گذشت مثل برق.
خدا بیامورزدش.
من که خوابشو دیدم.
درست ۳ روز یا ۴ روز بعد از به خاک سپردنش اومد تو خوابم.
تو خوابم داشت نفسای آخر رو میزد ولی دیدمش تر و تمیز مرتب خوابیده بود و یه تشک با ملحفه ی سفید زیرش انداخته بود و با یه بالش سفید و یه پتو ولی زود از خواب پریدم.
مثل اینکه فقط قسمت بود صورت ماهشو ببینم که دیدم
کمتر از ۳۰ روزه دیگه مراسم چهلمشه باز باید بریم شهرمون.
این چند روزی که نبودم این اتفاق افتاده بود که نبودم و یهویی هم باخبر شدیم و راه افتادیم وگرنه خبرت میکردم عزیزم.
در هر حال با روزگار میشه چیکار کرد.
راهیه که هممون یه روز باید بریم.
فقط خدا کنه به اطرافیانمون خدا صبر بده تا بتونن تحمل کنن.
و خدا کنه کسی جوونشو از دست نده.
این چند روز اینقدر خبر فوت جوون شنیدیم که خدارو شکر کردیم که بابا بزرگم یه عمر با عزت زندگی کرد و مرگ فرزند ندید و بعد از این دنیا رفت.
خدا بیامورزتش
واسه شادیه روحش یه فاتحه واسش بخون همین الان.
ممنونم


نمیتونم باور کنم
نمیتونم هضمش کنم
نمیتونم قبول کنم که بابا بزرگم دیگه پیشمون نیست
نمیتونم درک کنم دیگه وقتی میریم خونش نیستش که واسمون شعر بخونه
نیستش که هی صدامون بکنه
نیستش که باهامون بگه و بخنده
خیلی سخته
دیگه کی موقع تحویل سال نو میاد قرآن رو باز میکنه جلومونو پولای نورو نشونمون میده و میگه هرچقدر دوست دارین به عنوان عیدی بردارین!؟!؟!؟!
بابا بزرگی که ما دو هفته قبل از فوتش رفتیم بهش سر زدیم و ۵-۴ روز پیشش بودیم و هیچیش نبود حالا دیگه بینمون نیست
هیچ کس فکر نمیکرد دفعه ی آخریه که میبینتش
خیلی یهویی از پیشمون رفت.
یه دفعه تنهامون گذاشت
سر جمع یه هفته بیشتر طول نکشید.
یهو حالش بد میشه و سکته قلبی میکنه و قندش میوفته پایین و . . .
یه هفته ای هم که تو کما بوده فقط قلبش میزنه ولی هیچی احساس نمیکنه.
دیگه نمیتونه طاقت بیاره و اون قلبم دیگه نمیزنه و تموم میکنه
چهارشنبه ۲ بهمن ساعت ۲ ظهر میره تو کما و دقیقا هفت روز بعدش همون ساعت یعنی چهارشنبه ۹ بهمن ساعت ۲ ظهر هم فوت میکنه
میگن خدا خیلی دوستش داشته.
چون زمین گیرش نکرده و راحتش کرده.
نه گذاشته خودش زجر بکشه نه بچه هاشو اطرافیانش.
از یه طرفم اول ماه صفر فوت کرده و مراسمشم افتاد شبه جمعه.
خدایی خدا دوستش داشته.
واقعا اینجوری مردن نعمته
خیلی مرد خوبی بود خیلی.
اینو من که نوه شم نمیگم همه میگن.
از هیچ کمکی واسه مردم دریغ نکرد و تا اونجایی که در توانش بود کار مردم رو راه مینداخت.
تا حالا هم پشت سر هیچ کس حرف نزده بود یا بهتر بگم من نشنیدم که بشینه و بده کسی رو بگه.
اصلا اهل غیبت کردن نبود و خیلی کم حرف بود
بابا بزرگم دبیر بود و البته خیلی وقت بود که بازنشست شده بود و توی این مدت و مراسمش خیلی از شاگرداش پیدا شدن و متاسف شدن از فوتش
خدا رحمتش کنه
واقعا جاش تو خونه خالیه.
با این که کم حرف بود و اکثرا پای تلویزیون بود و برنامه های مورد علاقشو میدید اما بزرگ خونه بود و یه جورایی چجوری بگم اعتماد به نفس یا یه ابهتی به خونه میداد
یادش گرامی عاشق برنامه ی آقای مشیری که از شبکه ی پارس پخش میشد بود.
همیشه میدید این برنامرو.
وای خدا من دفعه ی اولم بود که مراسم تشییع جنازرو از اول میدیدم و از نزدیک.
قشنگ دیدم گذاشتنش روی زمین و صورتشو باز کردن تا بچه هاش واسه آخرین بار صورتشو ببینن و بعدم بستنو خوابوندنش توی قبرو یه سری دعا واسش خوندن و سنگ روش گذاشتن و بعدم خاک ریختن روش
تازه همونجوری که داشتن میخوابوندش توی قبر یه آن از دستشون ول شد و یکمی پرت شد.
خیلی ترسیدم با اینکه میدونستم مرده و دیگه هیچی احساس نمیکنه ولی یه جورایی ته دلم احساس کردم یه آن دردش اومد
از اون موقع تا حالا تا چشمم به عکسش میوفته یاده اون لحظه میوفتم که کفن شده پرت شد و ته دلم یه جوری میشه
یادش بخیر داییامو خالمو مامانمو مامان بزرگم چه حالی داشتن.
همه از پیر و جوون و بچه و زن و مرد گریه میکردن
چه روزایی گذشت مثل برق.
خدا بیامورزدش.
من که خوابشو دیدم.
درست ۳ روز یا ۴ روز بعد از به خاک سپردنش اومد تو خوابم.
تو خوابم داشت نفسای آخر رو میزد ولی دیدمش تر و تمیز مرتب خوابیده بود و یه تشک با ملحفه ی سفید زیرش انداخته بود و با یه بالش سفید و یه پتو ولی زود از خواب پریدم.
مثل اینکه فقط قسمت بود صورت ماهشو ببینم که دیدم
کمتر از ۳۰ روزه دیگه مراسم چهلمشه باز باید بریم شهرمون.
این چند روزی که نبودم این اتفاق افتاده بود که نبودم و یهویی هم باخبر شدیم و راه افتادیم وگرنه خبرت میکردم عزیزم.
در هر حال با روزگار میشه چیکار کرد.
راهیه که هممون یه روز باید بریم.
فقط خدا کنه به اطرافیانمون خدا صبر بده تا بتونن تحمل کنن.
و خدا کنه کسی جوونشو از دست نده.
این چند روز اینقدر خبر فوت جوون شنیدیم که خدارو شکر کردیم که بابا بزرگم یه عمر با عزت زندگی کرد و مرگ فرزند ندید و بعد از این دنیا رفت.
خدا بیامورزتش
واسه شادیه روحش یه فاتحه واسش بخون همین الان.
ممنونم
+
نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 13:10 توسط آناهیتا
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 20:39 توسط آناهیتا
|
یکم الکی ملکی اعصابم خورده از دستت محمد علی.
واسه همین اومدم اینجا تا یکم بنویسم بلکه آروم بشم.
از ساعت ۲ ظهر تا حالا ازت خبری نبود حتی یه اس ام اس هم ندادی که بگی دستت بنده.
منم که مثل همیشه منتظرت بودم و تحمل کردم.
ولی سخته منتظره اس ام اسات بودن.
اینو قبول کن
بالاخره طاقتم طاق شد و به جنابالی یه اس ام اس دادم که گفتی بیرونی و اینا
امروز اصلا یه جوری بودم.
خیلی دوست داشتم باهام بیشتر از اینا بودی اما خوب کارات نذاشتن
منم که جرات غرغر کردن ندارم و به روت نیاوردم هیچی بهت نگفتم و نمیگم.
درسته تیکه میکه بهت انداختم اما نگفتم که بهت احتیاج دارم.
میدونم امشب باز جلوی تلویزیون غش میکنی به خاطره فعالیت زیادی که داشتی
بیخیال باید تحمل کنم دیگه.
میگذره.
امروز اصلا حس انجام هیچ کاری رو نداشتم.
دلم واسه تو یه ذره شده.
خیلی احساس دلتنگی میکنم محمد علی
نمیدونم چرا!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!
خدا کنه زود برگردی خونه و بتونی اس ام اس بدی

واسه همین اومدم اینجا تا یکم بنویسم بلکه آروم بشم.
از ساعت ۲ ظهر تا حالا ازت خبری نبود حتی یه اس ام اس هم ندادی که بگی دستت بنده.
منم که مثل همیشه منتظرت بودم و تحمل کردم.
ولی سخته منتظره اس ام اسات بودن.
اینو قبول کن
بالاخره طاقتم طاق شد و به جنابالی یه اس ام اس دادم که گفتی بیرونی و اینا
امروز اصلا یه جوری بودم.
خیلی دوست داشتم باهام بیشتر از اینا بودی اما خوب کارات نذاشتن
منم که جرات غرغر کردن ندارم و به روت نیاوردم هیچی بهت نگفتم و نمیگم.
درسته تیکه میکه بهت انداختم اما نگفتم که بهت احتیاج دارم.
میدونم امشب باز جلوی تلویزیون غش میکنی به خاطره فعالیت زیادی که داشتی
بیخیال باید تحمل کنم دیگه.
میگذره.
امروز اصلا حس انجام هیچ کاری رو نداشتم.
دلم واسه تو یه ذره شده.
خیلی احساس دلتنگی میکنم محمد علی
نمیدونم چرا!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!؟؟!!
خدا کنه زود برگردی خونه و بتونی اس ام اس بدی
+
نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 18:56 توسط آناهیتا
|
وای من الان ۴۵ دقیقه هست که تازه از خواب پاشدم
دیگه تا دست و صورتمو شستمو یه صبحانه زدم اومدم اینجا شد این ساعت.
دیگه نمیگم صبح بخیر میگم ظهرت بخیر
پس شلام شلام شلام
ظهرت بخیر بهترینم.
خوففففففففففی؟
دیشب تا ۴-۳ بیدار بودم و فیلم میدیدم.
خدایی فیلمای قشنگی دیدماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
محمد علی تو هم که از ۱۱ شب دیگه ازت خبری نشد.
حدس زدم که غش کرده باشی آخه اس ام اس دادم جواب ندادی فهمیدم بچم پای بلویزیون غشیده
دیروزم خیلی خسته شده بودی دیگه واسه همین کاریت نداشتم و منم دیگه اس ام اس ندادم تا ساعت ۷ صبح که خودت اس ام اس داد که غش کرده بودی دیشب
ولی من میدونستم
دیگه خوووووف میشناسمت و اخلاق و رفتاراتو میتونم حدس بزنم.
منم که ساعت ۵/۶ پاشدم نمازمو خوندم و مارال هم که بیدار شده بود و بیدار موندم تا مارال رفت و بعد دوباره خوابیدم.
تا ۵/۱۱ خواب بودم

کلی حال داد نمیدونم چرا امروز هوس کرده بودم تا ظهر بخوابم.
ناهارم که نوبت آذین بود درست کنه دیگه خیالم راحت بود و . . .
خوب بگذریم.
از بابا بزرگمم خبره خوبی ندارم.حالش بهتر نشده.همه نگرانن ببینن چی میشه
من که اصلا جرات ندارم با مامان بزرگم حرف بزنم.
نمیدونم چرا اما دلم یه جوریه همین که میخوام باهاش حرف بزنم.
ولی امروز از خواب که پاشدم تلفن کردم و باهاش حرف زدم.
ته دلم یه جوری بود


من که کارم شده همش دعا
خدا کنه حالش خوب بشه.
حداقل از حالت کما در بیاد

مامانمینا هم گفتن پس فردا میان البته اگه چیزه خاصی پیش نیاد.
دعا کن واسش.
دعا کن.







ما که سه شنبه شب از مشهد برگشتیم و چهارشنبه عصر بهمون خبر دادن اینجوری شده و مامانمینا هم پنجشنبه صبح زود راه افتادن به سمت شهرمون برای دیدن بابا بزرگم.
وای مامانم که عصرش فهمید چی شده تا صبح که میخواستن برن همش گریه میکرده و بیتاب بود
اصلا نمیدونستیم باید چیکار کنیم.
خدا نیاره.
خدا همه مریض هارو شفا بده ایشالله

دیگه اینم از اینا.
کلا یادمون رفته مشهد بودیم.
حالا سر فرصت میام سفر ۳ روزه ی خودمو به مشهد واست تعریف میکنم عزیزم.
یکمی هم شیطونی کردم البته با اجازت


خوب من برم دیگه.
مثل همیشه میگم بهت که مواظب خودت باش گلم.

دیگه تا دست و صورتمو شستمو یه صبحانه زدم اومدم اینجا شد این ساعت.
دیگه نمیگم صبح بخیر میگم ظهرت بخیر
پس شلام شلام شلام
ظهرت بخیر بهترینم.
خوففففففففففی؟
دیشب تا ۴-۳ بیدار بودم و فیلم میدیدم.
خدایی فیلمای قشنگی دیدماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
محمد علی تو هم که از ۱۱ شب دیگه ازت خبری نشد.
حدس زدم که غش کرده باشی آخه اس ام اس دادم جواب ندادی فهمیدم بچم پای بلویزیون غشیده
دیروزم خیلی خسته شده بودی دیگه واسه همین کاریت نداشتم و منم دیگه اس ام اس ندادم تا ساعت ۷ صبح که خودت اس ام اس داد که غش کرده بودی دیشب
ولی من میدونستم
دیگه خوووووف میشناسمت و اخلاق و رفتاراتو میتونم حدس بزنم.
منم که ساعت ۵/۶ پاشدم نمازمو خوندم و مارال هم که بیدار شده بود و بیدار موندم تا مارال رفت و بعد دوباره خوابیدم.
تا ۵/۱۱ خواب بودم
کلی حال داد نمیدونم چرا امروز هوس کرده بودم تا ظهر بخوابم.
ناهارم که نوبت آذین بود درست کنه دیگه خیالم راحت بود و . . .
خوب بگذریم.
از بابا بزرگمم خبره خوبی ندارم.حالش بهتر نشده.همه نگرانن ببینن چی میشه
من که اصلا جرات ندارم با مامان بزرگم حرف بزنم.
نمیدونم چرا اما دلم یه جوریه همین که میخوام باهاش حرف بزنم.
ولی امروز از خواب که پاشدم تلفن کردم و باهاش حرف زدم.
ته دلم یه جوری بود
من که کارم شده همش دعا
خدا کنه حالش خوب بشه.
حداقل از حالت کما در بیاد
مامانمینا هم گفتن پس فردا میان البته اگه چیزه خاصی پیش نیاد.
دعا کن واسش.
دعا کن.
ما که سه شنبه شب از مشهد برگشتیم و چهارشنبه عصر بهمون خبر دادن اینجوری شده و مامانمینا هم پنجشنبه صبح زود راه افتادن به سمت شهرمون برای دیدن بابا بزرگم.
وای مامانم که عصرش فهمید چی شده تا صبح که میخواستن برن همش گریه میکرده و بیتاب بود
اصلا نمیدونستیم باید چیکار کنیم.
خدا نیاره.
خدا همه مریض هارو شفا بده ایشالله
دیگه اینم از اینا.
کلا یادمون رفته مشهد بودیم.
حالا سر فرصت میام سفر ۳ روزه ی خودمو به مشهد واست تعریف میکنم عزیزم.
یکمی هم شیطونی کردم البته با اجازت
خوب من برم دیگه.
مثل همیشه میگم بهت که مواظب خودت باش گلم.
+
نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 12:42 توسط آناهیتا
|
سلام
چطوری؟
میدونم خیلی بیمعرفت شدم اما بدون مشکلی پیش اومده که نمیتونم بیام اینجا
بابا بزرگم اصلا حالش خوب نیست
تو کماس.
پریروز حالش بد میشه و میبرنش بیمارستان و میره تو حالت کما.
همه نگرانشیمممممممممممممممممممممممم

مامانمینا که تا فهمیدن راه افتادن و رفتن شهرمون پیشش و معلوم نیست تا کی بمونن.
من و آذین و مارال هم تنهاییم.
من هم دل و دماغ اومدن به اینجارو ندارم.
نمیدونم بیام اینجا چی بنویسم
واقعا بیام از چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگران بابابزرگمم
واسش دعا کن
تونستم میام.
فعلا خداحافظ
چطوری؟
میدونم خیلی بیمعرفت شدم اما بدون مشکلی پیش اومده که نمیتونم بیام اینجا
بابا بزرگم اصلا حالش خوب نیست
تو کماس.
پریروز حالش بد میشه و میبرنش بیمارستان و میره تو حالت کما.
همه نگرانشیمممممممممممممممممممممممم
مامانمینا که تا فهمیدن راه افتادن و رفتن شهرمون پیشش و معلوم نیست تا کی بمونن.
من و آذین و مارال هم تنهاییم.
من هم دل و دماغ اومدن به اینجارو ندارم.
نمیدونم بیام اینجا چی بنویسم
واقعا بیام از چی بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگران بابابزرگمم
واسش دعا کن
تونستم میام.
فعلا خداحافظ
+
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 18:9 توسط آناهیتا
|
عزیزم من دارم میرم دیگه.
واست حتما دعا میکنم
واسه همه دعا میکنم
همه محتاجیم به دعا






کاش تنهام نمیذاشتی هیچ وقت





واست حتما دعا میکنم
واسه همه دعا میکنم
همه محتاجیم به دعا
+
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 8:48 توسط آناهیتا
|
عزیزم اومدم اینجا تا یه وبلاگ توپ بهت معرفی کنم.
توی این وبلاگ هر آهنگی که بخوای میتونی سفارش بدی تا سه صوته واست جورش کنه مدیره وبلاگ و تو بتونی دانلود کنی و گوش بدی

البته اگه بگی از طرف آناهیتا معرفی شدی زودتر درخواستت عملی میشه

این وبلاگ با مدیریت آقا امیر هستش.
میدونم خوشت میاد.
اینم آدرسش :
http://www.taktaz69.mee.ir/
راستی
راستی
نظر یادت نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
توی این وبلاگ هر آهنگی که بخوای میتونی سفارش بدی تا سه صوته واست جورش کنه مدیره وبلاگ و تو بتونی دانلود کنی و گوش بدی
البته اگه بگی از طرف آناهیتا معرفی شدی زودتر درخواستت عملی میشه
این وبلاگ با مدیریت آقا امیر هستش.
میدونم خوشت میاد.
اینم آدرسش :
http://www.taktaz69.mee.ir/
راستی
راستی
نظر یادت نره هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 2:7 توسط آناهیتا
|



